رضا یزدانی خواننده مورد علاقم که صداش واقعا بهم آرامش میده آهنگ جدیدشم خوند
البته تا حالا واس هرکسی آهنگشو پخش کردم گفتن صداش مزخرفه!!!
اما واقعیت اینه که واقعا خوانندست، از روی اصول میخونه و با سبک جدیدش خیلی هارو به خودش جذب کرده
جدیدترین آهنگش: >>> آهنگ ساخت ایران: دانلود
اینم سایت رسمی رضا یزدانی برای دانلود همه آلبوم ها و تک آهنگاش: سایت رسمی رضا یزدانی
برچسبها: رضا یزدانی, ساخت ایران, دانلود آهنگ ساخت ایران رضا یزدانی
این ترم توی اتاقی بسر میبرم که ترم قبل همه افراد داخله آن به مقام والای مشروطیت نایل شده اند
جالبتر اینجاس که ی شب اتاق روبرومون عزم خودشونو جزم کرده بودن که شبو بیدار بمونن تا اینکه ما خوابمون ببره و بعدش اونا سروصدا کنن تا مزاحم خواب ما بشن!! اما از لطف الهی اونشب همه اتاقمون خوابیده بودن و فقط منو مهدی بیدار بودیم که تا ساعت 5صبح در مورد موارد بـــــــــــــــــوق بحث کردیم، اون اتاق روبرومون بنده خداها که منتظر بودن ما خوابمون ببره همونطوری که نشسته بودن بطور نشسته و عمودی قبل از ما خوابشون برده بود و نتونسته بودن مارو اذیت کنن![]()
دیشب هم بچه ها داشتن پاسور بازی میکردن که من چون زیاد از پاسور خوشم نمیاد اونطرف فقط داشتم از دور نظاره میکردم(البته قرار بود هر گروهی که ببره یک سوم اون پولی رو که میبرن بمن بدن چون من نظاره گر بودم)من هم که دیگ حوصلم سررفته بود در یک عمل ازپیش تعیین نشده پس از چندبار هشدار قبلی که اگه بازی رو تموم نکنید هرچه دیدید از چشم ِ خودتون دیدید پارچ آب رو برداشتم و کلا رو همه پاشیدم
غافل از اینکه اونجا هم یه پارچ آب وجود داره و یکیشون منو گرفت و اونیکی کل آب رو روی سرم خالی کرد و بنده سرتاپا عین ِ موش آب کشیده شدم
بعدش هم یکی از بچه ها در اتاقو باز کردو به داخل راهرو فرار کرد و بقیه هم بدنبالش روانه شدیم و یکی از بچه ها قوری ِ چایی رو آورد و ریخت روی یکی دیگه، بعدش هم وحشی بازی همینجوری با صداهای عجیب غریبی که ازخودمون بدر میکردیم همراه بود، ادامه میافت که یهو دیدیم اوضاع وخیم است همه در رفتیم تو اتاق و درو قفل کردیم
بعد کم کم صداهای زیادی پشت در اتاق اوج میگرفت و با مشت و لگد میکوبیدن به در اتاق!! ماهم همه لباسامونو عوض کردیم و رفتیم رو تختا خوابیدیم و در طی اینکار اونا هرچی بدر میزدن ماهم میگفتیم صب کنید کلید گم شده داریم میگردیم پیداش کنیم(اونا هم گوشاشون دراز)
بعد همه رفتن رو تخت و چون تخت من نزدیکتر به در بود پاشدم در رو باز کردم و دیدم غریب به 100نفر جلو اتاقمون به نشانه اعتراض جمع شدن
بعد مارو بردن بیرون و سرپرستی هم اومد و همه اونشب اومدن، و مارو تهدید به اخراج از خوابگاه کردن
و اسمامونو نوشتن و همه امضاش کردن که مارو بیرون کنن
و ماهم بشرط اینکه اگه اسمامونو پاک کنن و به دست رئیس حراست دانشگاه نرسه مجبور شدیم تا ساعت 3 آب و چایی ریخته شده داخل سالن رو طی بکشیم ولی بعدش یارو سرپرست گفت که نه من باید اسماتونو بفرستم دانشگاه
ما هم خیلی عصبانی شدیم
منم در یک عملیات هوشمندانه یه جرقه ای به ذهنم رسید و رفتم پیش سرپرست و تو گوشش یه حرفی گفتم که تف دهنش خشک شد بعدشم باصدای بلند که همه بشنون گفتم حالا اگه دوسداشتی این گزارش رو بده دست رئیس حراست دانشگاه![]()
بعدشم رفتیم داخل اتاقمون و چون اونا بهرحال یکم حال مارو گرفته بودن ما یه فکر دیگه بذهنمون رسید که حال اونارو بگیریم
ما چون طبقه سوم بودیم پنجره اتاقمون به داخل آشپزخونه طبقه اول که اتاق سرپرست هم اونجا بود باز میشد، اول یه لیوان گرفتیم و از اونجا پرت کردیم پایین و با یک صدای بسیار شیرین و دلنواز شکست
بعد از اون هم یه قابلمه گرفتیم و 2باره از همونجا انداختیم پایین و صداش خیلی باحال بود(البته فراموش نکنید که ساعت 3 نصفه شب بود)
بعد 2باره سرپرستی اومد و با عصبانیتی که بنده در توصیفش بسی ناتونان میباشم گفت این چه وضعشه؟!؟! ماهم با خونسردی کامل گفتیم کدم وضع؟! این لیوان و قابلمه که انداختید طبقه اول چیه؟! ماهم گفتیم ننداختیم خواستیم بزاریم پشت پنجره که پنیر بزاریم توش ولی از دستمون افتاد پایین!! اون بنده خدا هم که دیگ حرفی براش نمونده بود درو بست و رفت ماهم راحت گرفتیم خوابیدیم و یکی از پرشورترین شبهای زندگیمون رقم خورد![]()
![]()
پ.ن: احسان خواجه امیری کجایی ، کاغذ
امروز جالب ترین اتفاق زندگیمو بعد از دیدن سفینه قضایی پارسال دیدم!! تابستون امسال که گذشت یه شب شهاب باران بود، منم و خواهرام رفتیم پشت بوم و یه قالیچه انداختیم و روش نشستیم و داشتیم آسمون و نگاه میکردیم که شهاب سنگ هارو ببینم
تا نزدیکای ساعت ۳ نصفه شب حدودا ۱۲ تارو دیدیم، بعد که دیگه خیلی خسته شده بویم رو قالیچه دراز کشیدیم و آسمون و با تمام دقت نگا میکردیم، خواهر کوچیکم عصبانی شد و گفت تا ۱۰ میشمرم، اگه بازم یکی دیگه دیدیم که میمونیم ولی اگه ندیدیم میریم پایین، شروع کرد به شمردن
یک، دو، سه ، چهار، همینکه گفت چهار یه شهاب سنگ خیلی بزرگ و طولانی از وسط آسمون رد شد و هر۳تامون با شوق و ذوق داد زدیم که اونجاس، بعدش خواهر بزرگم گفت این رتبه من میشه
منم خندیدم و گفتم بهمین خیال باش!!! اگه اینجوری من تا صب میگم یک، یک، یک،... تاهروخ یه شهاب سنگ رد بشه و اونوخ منم میگم این میشه رتبه من![]()
خلاصه بعد چند هفته جواب کنکور اومد و رتبه خواهرم ۴ شد
ما اونموق اصن حواسمون به حرفای اونشبمون نبود! تا اینکه بعدِ ماه ها دیشب خواهر بزرگم خودش گفت راستی میدونید اونشب...![]()
واقعا عجیب بود!!! واس من خودم که خیلی اتفاق جالب و عجیبی بود!
پ.ن: یه اتفاق دیگم بود که الان حوصله گفتنشو ندارم چون کلی کار دارم ایشالا یه وخت دیگ
چرا انقد دروغ؟!
چرا همش دروغ میگیم؟! انگار دروغ شده جزوی از زندگیمون! انگار اگ یه روز دروغ نگیم روزمون به شب نمیرسه!
جهانو به دوقسمت اگ تقسیم کنی، یه مرز باریکی وسطش ترسیم کنی، حکمن یه عده خوبن و بقیه بدن، چندتا رفیقتن و بقیه همه دشمنن، طرف تو همه صافن و لوطی و بامرام، طرف دیگتم پلیدن و هیولان، ولی دروغ ِ وختی بفهمی یه جنسن، دوطرف این وسط فقط تورو بازی دادن، تو میشی پله بقیه بالا میرن ازت، تو چشات نگا میکنن و بهت میخندن، میشه دائم باهات از امید و اعتماد بگن، تو باور میکنی و اونا تورو به گور میسپارن، تو یه دسمال چرکی تو دستشون همین، لجن روحشونو باتو پاک میکنن،نیگا میکنی به دوروبرت میبینی همه، گیر کمر و شکم اینه مرام رمه، هورا میکشن برات میشی شاعر ملی، ارزش داری براشون اما خیلی، مث تو اومدن و حالا اسمی، نیست دیگ ازشون هه از چی! ینی همه چی دروغِ فقط تویی و خودت، ینی همه چی دروغِ خودتو گول نزن، اگه دست راستشو دراز کرده، توی دست چپش خنجر خون ببین! ینی همه چی دروغه حتی تو حتی من، ینی ببین و بمیر ولی بیخود جوش نزن، حتی تو ک تو بغلمی و از عشقی، دم میزنی و اشکت دم مشکی، هست ولی فکرت پیشه کسیه که، وختی گیج میشی پولشو میبینی آره مشدی! هرکی دنبال یه چیزیه تو کسی دیگه، رابطه ینی یه مامله ک سود بده، تا جایی ک مصرف بشی ارزش داری، اینو میگن ارزش انسان آره حاجی، ینی همه چی دروغه عشقت حرف مفت ِ ، میفروشی منو راحت اگ پاش بیفته،ینی همه چیز دروغ جز فقر منو، یه سر ک زیادی کرده واسه این تنو، دروغه همه چی جز اشکای اون مردی، ک تو آینه خودشو میبینه و گردی، نشسته رو موهاش همه چیشو باخته، توی سلولی ک دنیا واسش ساخته، دروغ اونی ک زیر تانک رفت رهبر نبود، رهبر در گوشش لالایی مرگ میخوند، همه چی دروغه جز شاعری ک نیومد، همه چی دروغه جز شعری که کسی نسرود، همه چی دروغه جز پاکته سیگارم، نتی ک یه روز گم شده رو گیتارم، ینی همه چی دروغِ حتی دروغِ این دروغ!
دیگ از دروغ خسته شدم! تو دنیا بیشتر از هرچیزی از دروغ متنفرم! کاش همه دروغا میمردن! از این همه دروغ خسته نمیشید؟! آخه تاکی دروغ؟! چقد دروغ؟! دیگ بسه!!! دروووووووووووووووووغ بـــــــــســـــــــــــــــــه![]()
![]()
برچسبها: دروغ ممنوع, دروغ, آهنگ دروغ شاهین نجفی
تو این دوره زمونه دیگه نمیتونی خودت باشی
تو این دوره زمونه اگ نخوری میخورن، اگ نزنی میزنن، اگ نکوبی میکوبن، اگ نکشی میکشن، اگ رو بدی سوارن![]()
![]()
تو این دوره زمونه باید گرگ باشی، تو این شهر باید گرگ باشی و اِلا میخورنتو بهتم رحم نمیکنن![]()
![]()
تو این دوره زمونه نباید جز خونوادت بکسی اعتماد کنی![]()
![]()
تو این دوره زمونه باید هرجاک میری هرکسی رو ک میبینی روبروت داره میاد با این تصور بری طرفش و از کنارش ردشی ک یه چاقو دستشه و میخاد محکم بکندش تو شکمت![]()
![]()
تو این دوره زمونه باید هرجا میری دوتاچشمم پشت سرت داشته باشی و عقبتم بپایی ک نکنه از پشت بهت خنجر بزنن![]()
![]()
تو این دوره زمونه باید بیرونتو گرگ کنی، باید یه نقاب گرگ صفت و گرگ مانند بکشی رو چهرت
ک جرأت نکنن بیان طرفت
ولی درونتو هرچی هست بزار باشه، درونتو تغییر نده بزار درونت همینجور خوب بمونه و درونتو بزار واس کسایی که دوسشون داری![]()
![]()
تو این دوره زمونه وختی میخای ازخونه بری بیرون نقاب گرگیتو بکش رو صورتت، توم باید مث خود این مردم گرگ باشی و اِلا میخورنت بخدا میخورنت![]()
![]()
من تا چند روز پیش مث یه بچه داشتم زندگی میرکردم فک میکردم اگ خوب باشم همه میگن چ آدم خوبی! ولی کسایی ک فکرشم نمیکردم ازم سواستفاده کردن![]()
وختی رفتم بیرون باهمون قیافه درونم رفتم و بامهربونی رفتم بیرون ولی تو خیابون هفت تا از آدمای گرگ صفت ریختن سرم سر ِ هیچ و پوچ تا خوردم کتکم زدن![]()
![]()
![]()
![]()
الان وختی میرم بیرون نقاب گرگیمو میکشم روصورتم! البته همیشه درونمم باخودم میبرم!
تو این دوره زمونه ...
پ.ن: قبلنا میگفتم آدم نباید فک کنه بقیه میخان بهش ضربه بزنن! قبلنا مث دوران بچگیم فک میکردم! ولی الان میگم همیشه مراقب باش! انقد قوی شو و قوی باش ک محکم ترین ضربه هام نتونن تکونت بدن! اصن نزار بهت ضربه بزنن! انقد حواست جم باشه ک اگه خواستن بزنن تو قبل اونا بزنی.
فردا امتحان آزمایشگاه شیمی دارم و بنده هم از صب که پاشدم قصد درس خوندن داشتم که یهووووو دوستای محترم اومدن دنبالم و رفتیم بیرون، الانم که برگشتم دارم همزمان ۳۴ آهنگ رو دانلود میکنم چون انقد شبا توخاب آهنگای تکراری گوش دادم حالم ازشون بهم میخوره
جالب اینجاس از این ۳۴ آهنگ ۲۰تاش فقط رمیکس آهنگای قبلیمه![]()
باحال ترینشو براتون گذاشتم برید دانلود کنید حالتون جابیاد
جالب اینجاس من آزمایشگاه شیمی ۳جلسه غیبت دارم درحالی که غیبتای مجاز برای آزمایشگاه ها فقط ۱جلسست و من الان به استاد قول دادم که امتحانو نمره کامل ببرم که فقط دراین صورت حذفم نکنه![]()
اگه از آهنگ خوشتون اومد برام دعا کنید فردا امتحانو خوب بدم![]()
بلاخره جواب کنکور هم اومد
واسه انتخاب رشته همه ۱۰۰ تا انتخابمو زدم چون اگه قبول نمیشدم باید میرفتم سربازی![]()
دیشب که جواب رو سایت سازمان سنجش اومده بود من هرکاری کردم سایت برام باز نشد واس همین گرفتم تخت خوابیدم فرداشم ساعت ۱۰ از خواب پاشدم که جوابو گرفتم رشتم "زیست بیوتکنولوژی"
اول شوکه شدم فک کردم این رشته رو اصن نزدم ولی وختی فک کردم دیدم آره درسته خودشه آخه وختی انتخاب رشته میکردم این رشته رو همین جوری زدم چون میگفتم عمرا این رشته رو بیارم چون این رشته اون رشته ای که نصفش رتبه های برتر المپیادیارو بدون کنکور قبول میکنه نصف دیگشم از رتبه های خیلی خوب قبول میکنه، تازه این رشته بین تجربی و ریاضی فیزیک مشترک!! ولی نیدونم چرا من آوردمش![]()
بهرحال رشته فوق العاده سختیه
انقد سخت که واس فوق و دکترا(PHD) دیگ کنکور نداره هرکی معدلش بالای ۱۵ باشه قبول![]()
تازه این رشته منو فقط تهران و کاشان و کردستان داره![]()
ولی کارشو اینه که واکسنا و داروهای جدیدو میسازیم و اگه دکتراشم بگیرم میشم استاد دانشکده های داروسازی![]()
![]()
فقط از یه چیزیش بدم میاد اونم اینه که من کردستان و آوردم
آخه شماها که نمیدونید من چقد از شهر سنندج بدم میاد
نیدونم چرا هروخ میرم تو این شهر احساس میکنم که توی زندونم
امیدوارم بهش عادت کنم!
امروز کلا خبرای خوش بود
خواهر بزرگم(میترا) تو کنکور کارشناسی ارشد شده رتبه اول
بزن اون دست قشنگرو
ولی چون از بین شهرای نزدیکمون فقط کردستان ارشد اونو میگرفت اونم اونجارو زده که الان هر2مون میریم کردستان
یکی از دوستای بابامم اونجا کلاس سازهای بادی داره که قراره برم پیشش
کلا احساس میکنم خوشبختم
خداجونی ممنون![]()
کودکی در حین تماشای یك سریال ایرانی ...
بابا جون؟
جونم بابا جون؟
این خانمه چرا با مانتو خوابیده؟
خب... خب... خب حتما اینجوری راحتتره دخترم
یعنی با لباس راحتی سختشه؟
آره دیگه، بعضیها با لباس راحتی سختشونه!
پس چرا اسمشو گذاشتن لباس راحتی؟
.......هیس بابایی، دارم فیلم میبینم
باباجون، كم آوردی؟!
نه عزیزم، من كم بیارم؟ اصلا هر سوالی داری بپرس تا جواب بدم
خب راستشو بگو چرا این خانمه با مانتو خوابیده بود
چون خانم خوبیه و حجابشو رعایت میكنه
آهان، پس یعنی مامان من خانم بدیه؟
نه دخترم، مامان تو هم خانم خوبیه
پس چرا بدون مانتو میخوابه؟
خب مامانت اینجوری راحتتره
اون آقاهه هم چون میخواسته حجابشو رعایت كنه با كت و شلوار خوابیده بود؟
نه عزیزم، اون چون خسته بود با لباس خوابش برد
پس چرا خانمش كه خیلی هم خانم خوبیه بهش كمك نكرد لباسشو در بیاره؟!
چون میخواست شوهرش روی پاهای خودش بایسته
واسه همینه كه شما نمیتونید روی پاهای خودتون بایستید؟
عزیزم مگه تو فردا مدرسه نداری؟
داری میپیچونی؟
نه قربونت برم عزیزم، اما یه بچه خوب كه وسط فیلم اینقدر سوال نمیپرسه؛ باشه عسل بابا؟
اما من هنوز قانع نشدم
توی این یك مورد به مامانت رفتی؛ خب بپرس عزیزم
چرا باباها توی تلویزیون همیشه روی مبل میخوابن؟
واسه اینكه تختخوابشون كوچیكه، دو نفری جا نمیشن
خب چرا یه تخت بزرگتر نمیخرن؟
لابد پول ندارن دیگه
پس چرا اینا دوتا ماشین دارن، ما ماشین نداریم؟
چون ماشین باعث آلودگی هوا میشه، ما نخریدیم عزیزم
آهان،یعنی آدما نمیتونن همزمان دوتا كار خوب رو با هم انجام بدن؛ اون آقاهه و خانومه كه حجابشون رو رعایت میكنن، باعث آلودگی هوا میشن، شما و مامان كه باعث آلودگی هوا نمیشین حجابتون رو رعایت نمیكنین؛ درست گفتم بابایی؟
آره دخترم، اصلا همین چیزیه كه تو میگی، حالا میشه من فیلم ببینم؟
باشه، ببین بابایی اما تحت تاثیر این فیلمها قرار نگیری بری ماشین بخریها، به جاش برو به مامان یاد بده حجابشو موقع خواب رعایت كنه كه تو اینقدر موقع جواب دادن به سوالاتم خجالت نكشی!
پ.ن: اگ ۱کارگردان هم بخاد واقعیت و بگه باید مث "بهمن قبادی" بره آخه دیگ جای تواین مملکت براش نمیزارن![]()
دیروز بدترین روز زندگیم تاحالا بوده
بابام ک حدود ده سال اصن تصادف نکرده دیروز ی تصادف وحشتناک کرد البته ماشین طرف خیلی داغون شده مال ما کمتر
تصادف اینطوری بوده ک بابام میخاسته از ی محل ممنوع دور بزنه
ولی همه جارو خوب نگا کرد ک میگه هیچ ماشینی اون دورو ورا نبود
بعد اومده بود دور بزنه ی ماشین از دور با سرعت بالای ۱۵۰Km/h بطرف بابام اومده بود>>بعدشم>.>.> تق شق تروق شروق تترق دوف داف دیش ...
ولی ب هرحال بابام مقصر بوده و بلاخره مجبور شدیم بعد ده سال از بیمه استفاده کنیم
ولی بازم خداروشکر ک کسی چیزیش نشد![]()
اتفاق بد دیگ هم این بود ک دیشب خاسم برم شام بخورم ک هنوز از اتاق بیرون نرفته بودم ک زنگ درو زدن و مامانم گف افشین کارت دارن>>>منم رفتم دیدم یکی از بچه های باشگاه ک از دیدنش بسی شادمان شدم![]()
من: سلام میلاد جون جون جون جونم>>خوبی؟ موتورتو خاموش کن بیا بریم تو (دستشو گرفتمو من بکش اون بکش ک بلاخره اون موفق شد ک افشین جان نکش
)
اون: والا فقط اومدم بگم ک مربی گفت افشین گوشیش خاموش برو بهش بگو دعوت نامه دوره مربیگری اودمه ک بالای ۱۹ سالارو باید بفرستن مربی هم اسم تورو داده گفت برو بهش بگو![]()
منم ک شکه شده بودم و نمیدونسم از خوشحالی چیکا کنم بمدت ۱۵ثانیه و ۵ صدم ثانیه مات مبهوت رفتم تو رویای مربیگیری
(آخه من آرزوم این دوره بود ک فدراسیون ژیمناستیک هر ۵ سال ی بار برگزار میکنه و هرکی بره و قبول شه میشه مربی ملی و بین المللی)
من: (با شورو شوق فراوان گفتم) حالا کیه؟
اون: ۲۸ همین ماه!!!
من: (درحالیک انگار دنیا رو سرم خراب شده بود)
حالا چند روزس؟
اون: ۶روز باید بری تهران!!
اونم ک انگار متوجه شده بود من خیلی ناتراحت شدم گفت چیه خوشحال نشدی؟!
منم گفتم ک چرا ولی...
آخه من نیتونم ۶روز اونم تو اردیبهشت ک فقط ی ماه ب کنکورم مونده درس و کنار بزارم کلا بهم میریزم!!! بهرحال میلاد رفت و منم رفتم ب بابام گفتم و بلاخره ب این نتیجه رسیدم ک نمیتونم برم چون ب درسم بدجور لطمه میزنه![]()
اینم از بدترین اتفاق زندگی من تاحالا
این تنها آرزوم بود ک بتونم مربی ژیمناستیک شم ولی شانسو ببین ک درست افتاده ی ماه قبل کنکور
ولی آجی میترام اومد دلداریم داد و گفت ک احمق جون بیخیال چون وختی بری دانشگا اونوخ میری تو تیم ژیمناستیک دانشگاه و موقعیتای بهتری برات پیش میاد
بعد دیدم ک ن بلاخره این آجی ماهم ی حرف حساب زد
اینم از بدترین روز زندگی من(البته تا حالا)![]()
پ.ن: وبم ب کل قاط زده هر قالبی رو میزنم میگه نمیشه و بعضی از قالبا هم ک قبول میکنه همینک وارد تنظیمات بشم و خارج شم خودبخود این قالب ساده رو میاره!! هرکی میدونه بلاگم چ مرگش شده لطف کنه بهم بگه![]()
امروز من دقیقاْ میشه ۱۹ سالم
همیشه فک میکردم ۱۸ سالگیم بهترین سال زندگیم ک خودم فک میکنم نبود
البته هرچند سال بدی بود ولی خیلی تجربه تو این سال بدست آوردم ک هیچوخ حاضر نیسم با دنیا عوضش کنم
فک میکنم ک زودتر از بقیه ب این تجربه ها رسیدم
یکیش اینکه هیشکی نمیتونه جای خونواده ادمو بگیره
بقیش ب شما ربطی ندرووووووود پس لطفا سوال نفرمایید![]()
خب دیگه من میرم ولی خودتون از خودتون پذیرایی کنید >>> خواهش میکنم بفرمایید هرچی میخوایید نوش جان بفرمایید![]()
![]()
همتون ی مبروووووووک باد بگید و برید ک بلاگم ترافیک پیدا نکنه
اگه خیلی شلوغ بشه مجبورم طرح زوج و فردش کنم![]()
قربان همه شما فعلا بابای![]()

سلام دوستان>>>این ورژن جدید سیندرلا میباشد>>امیدوارم ازش خوشتون بیاد
بپر تو ادامه مطلب>>>![]()
ادامه مطلب
سلام دوستای خوبم![]()
امروز میخوام در مورد یکی از مشکلات جامعه ایران صحبت کنم
البته اینو بگم که افرادی که مذهبی هستن و رو مذهبشون تعصب دارن خواهشاً به ادامه مطلب نرید و مطلب رو نخونید
چون حوصله جواب دادن به شما یکی رو ندارم![]()
ادامه مطلب
دیشب که تو سایت های خبر میگشتم یهو به یه سایتی رسیدم که درگذشت استاد بزرگ آواز ایران و نوشته بود>>>من اولش خیلی تعجب کردم![]()
من یکی عاشق صداش بودم>>>اســــــتــــــــاد بزرگ آواز ایــــــران>>>محمد نوری<<<![]()
من دیگه گریم گرفت>>>دارم آهنگ "رفتن" استاد رو گوش میدم>>>
کی میتوان برگشت افســــوس پشت ســـرم پل هـــاااا شکسته

تــ ـــــــــســـ ــــــلـــ ـــــــــیــــــ ـــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــ ــــت
سلام دوستای گلم
راستش امروز داشتم فک میکردم که من اصن آهنگای رپ رو دوس نداشتم اما نمیدونم چی شد که یهو ازشون خوشم اومد>>>البته نه همشو،فقط از چنتاشون خوشم میاد>>>
آرمین و همون رضایای پیشش
>>>مخصوصا تصویریه همون کراوات
خیلی شوخن![]()
ولی اصن از ساسی مانکن و این هرزه گوا خوشم نمیاد>>>مرتیکه قوزمیت انگار کنترل دهنش دست خودش نیس![]()
ولی عشق من>>>سلطان رپ>>>یاس<<<کسی که اولین آهنگ رپ رو تو ایران خوند![]()
![]()
این خواننده های رپ خوان ایران
همش در مورد عشق لب و کمر و...این جور چیزا میخونن(به جز اون خواننده های که گفتم)،اصن نمیدونن سبک رپ معنیش چیه،رپ یعنی اینکه بیان مشکلات جامعه ای که توش زندگی میکنی رو به سبک رپ و به صورت یه آهنگ بخونن مث همین یاس جون خودم که میگه>>>ایران تموم شد،ما همش میگیم ایران و بوعلی سینا و کی فلانی ولی نمیگیم که اینا گذشتن ایران الان چی داره،کی هست،ولی ما نمیزاریم ایران وطنمون همین جوری بی چیز بمونه میسازیمش
نه مث این ساسی مانکن که هرچی به دهنش میاد میگه>>>بیا قر بده اون کمر نازتو اون تنتوــــــ بزار لباتو رو لبام تا خواب شم من تو شبام
این مشکل جامعه ماس
هرکی شب خواب میبینه صب پا میشه میاد میشه خواننده و رپ میخونه
همینا اسم رپ رو خراب کردن
به خدا پسرخالم ۳سالشه همه آهنگای ساسی مانکن رو حفظه
اولین کلمه ای که گفت به جای بابا ساسی مانکن بود
>>>![]()
به هرحال با این حرفای من چیزی درست نمیشه،قفط اینارو گفتم که کمی آروم شم>>>همین![]()
از این به بعد فقط آهنگ یاس رو رو وبلاگ من میشنوید![]()
هروقت صداشو میشنوم موهای بدنم سیخ میشن،اینم از عکسش>>>
کمی یه ذره زیاد شبیه منم هست مگه نه![]()

اگر پایت دوباره بلغزد،
قطع خواهد شد
اگر دستت
تو را به راهی دیگر رهنمون شود
خواهد پوسید
اگر زندگی ات را از من بگیری
خواهی مرد
حتی اگر زنده باشی
چون سایه و یا مرگ خواهی بود،
بی من اگر گام برداری بر زمین
سلام به همه دوستای گل گلابی
امیدوارم که نوروز به همه خوش گذشته باشه![]()
امروز امدم بگم که من ۱۴ تولدمه
یعنی میشم ۱۸ ساله
همیشه فک میکردم ۱۸ سالگی بهترین ساله زندگیمه
و مطمعنم که میشه![]()
البته میدونم که امروز ۱۴ نیست ولی اخه من نیسم بازم میرم
ولی شما برام بترکونید مث قدیما(آخ قدیما چه کارایی که نمیکردیم
)
خب دیگه من میرم به زندگیم برسم شمام یه ۱۰-۲۰ تایی تولدت میارک گلم
بزارید و برید پی زندگیتون![]()
اينم از كيك اون پايينه ولي زياد نخوريد ميتركيد![]()
قوربون همتون برم خیلی بیشتر از یکم زیاد![]()
از خدا پرسيدم :
خدايا چه طور ميتوان بهتر زندگي كرد ؟
خدا جواب داد :
گذشته ات را بدون هيچ تاسفي بپذير
با اعتماد زمان حالت را بگذران وبدون ترس براي آينده آماده شو
ايمان را نگه دار و ترس را به گوشه اي انداز
شك هايت را باور نكن و هيچ گاه به باورهايت شك نكن
زندگي شگفت انگيز است فقط اگر بداني چه طور زندگي كني
مهم اين نيست كه قشنگ باشي
قشنگ اين است كه مهم باشي...حتي براي يك نفر
مهم نيست شير باشي يا آهو
مهم اين است كه با تمام توان شروع به دويدن كني
كوچك باش و عاشق ...
كه عشق ميداند آيين بزرگ كردنت را
بگذار عشق خاصيت تو باشد نه رابطه ي خاص تو با كسي
موفقيت پيش رفتن است نه به نقطه ي پايان رسيدن
فرقي نميكند گودال آب كوچكي باشي يا درياي بيكران ...
زلال كه باشي آسمان در توست...!
سلام دوستای گل گل گلابم
این دفه چندتا عکس براتون آوردم که خیلی جالب بودن برای خودم گفتم بزارم شماها هم ببینین![]()
اولیش یه عکسیه که باید به اون غلامت صلیب وسطه دایره نگاه کنید و بهش خیره بشید بعد از مدتی میبینید که نقطه های بنفش رنگ محو میشن![]()

البته من دليل علميشو اين ميدونم كه نقطه هاي بنفش بعد از مدتي ميفتن رو نقطه كور چشم كه هرچي روش بيفته ما نميتونيم ببينيمش(حالا آبجيام برن اسپند دود كنن كه چشم نخورم
)
حالا برید عکس و ببینید تا بقیشو بگم...![]()

حالا اگه کسی ذهنش منحرف باشه اون عکسی رو دیده که مرده زنه رو آغوش گرفته(که متمئنن همتون اونو دیدین)
اگرم منحرف نبودید(که ۱۰۰٪بودید
)باید دلفین هارو تو عکس می دیدید![]()
حالا ناامید نشید یه راه مونده...
اگه بتونی تو ۶ ثانیه همه دلفین هارو پیدا کنی که هیچی اگه نتونستی پس دیگه واقعا ذهنت خرابه و ازدست رفتی و نمیشه کاریش کرد![]()
((حالا هرکی هرچی دیده خیلی واضح و به طور عمومی تو قسمت نظرات بنویسه
دروغ ممنوعه ها
))
این یکی عکس که از همه جالب تره(عکس جادویی)اینه که باید به اون ۴تا نقطه که به صورت عمودی وسطه تصویرن به دقت نگاه کنی
بعدش تا ۳۰ بشمری...
بعدش زود به نزدیک ترین دیواری که کنارته نگا کنی و چشاتو زود،زود باز و بسته کنی...
اونوقت یه عکسی رو میبینی که دیگه نمیگم چیه(خودت انجامش بده تا ببینیش)
...![]()

قوربون همتون...![]()
سلام دوستای گلم
امروز میخوام براتاون یه داستان عشقی واقعی بزارم البته میدونید که همه داستانای واقعی تلخن![]()
یه روز یه پسره با یه دختر خانوم آشنا میشه بعدش با هم دوست میشن![]()
دوستیه این دو نفر ادامه پیدا میکنه تا اینکه کم کم پسره احساس میکنه این دختره با همه دخترا براش فرق میکنه و میبینه داره از دختره خوشش میاد ولی نمیدونه چرا![]()
دختره هم همین احساسو نسبت به پسره پیدا میکنه![]()
تا اینکه یه روز پسره میبینه ای دل غافل...!!! عاشق دختره شده
ولی نمیدونست چه جوری بهش اینو بگه
دختره هم همین مشکلو داشت که چه جوری به پسره بفهمونه دوسش داره![]()
البته دختره چون دختر بود غرورش بهش اجازه نمیداد که به پسره بگه تا اینکه پسره تلاش کرد که یه جورایی به دختره بفهمونه که دوسش داره
یه دفه که با هم رفته بودن بیرون پسره هرکاری میکرد دختر خانومه نمیفهمید که پسره دوسش داره و پسره فکر کرد که دختره نمیخواد بفهمه و دوسش نداره![]()
یه شب این دوتا با هم میرن بیرون![]()
پسره به آسمون نگا کرد و به دختره گفت: میدونی ستاره من کدومه؟
دختره بعد از کمی نگا به آسمون گفت: ستاره تو رو نمیدونم ولی ستاره من اون بزرگ بزرگه ست!
پسر: ستاره من انقد کوچیکه که هیشکی نمیتوه ببیندش
خودمم بعضی وقتا به زور میبینمش![]()
دختر: واسه چی اینو پرسیدی؟
پسر: واسه اینکه هروقت به آسمون نگا کردی و ستاره منو دیدی یادم بیفتی![]()
بعدش پسره تصمیم گرفت واسه چند روز گم و گور بشه و بره یه جایی که هیشکی ندونه کجاست آخه دلش شکسته بود
اون روزی که میخواست بره یه نامه نوشت و به دختره داد و ازش خواست تا شب نامه رو نخونه
بعدشم رفت یه جایی که واسه خودش گریه کنه
شب که دختره نامه رو باز کرد دید که پسره نوشته
"عاشقتم و خیلی دوست دارم عزیزم ولی تو نخواستی بفهمی"
دختره که اینو خوند تا صب نشست و گریه کرد![]()
صب که شد دختره هرچی منتظر موند خبری از پسره نشد ٬ دلش شور زد
ولی تا شب خبری ازش نشد![]()
دختره خیلی دلش شور میزد ٬ تازه گوشی پسره هم خاموش بود
به همین خاطر به هرکس که میدونست زنگ زد و خبر پسره رو پرسید ٬ ولی کسی خبری ازش نداشت
نمیدونست چیکار کنه
نیمه شب شده بود و هنوزم خبری از پسره نشد ٬ دختره رفت تو حیاط که برای پسره دعا کنه که حالش خوب باشه
ولی وقتی رفت تو حیاط و به آسمون نگا کرد یه دفه چشش افتاد به یه ستاره که خیلی کوچیک بود و به سختی دیده میشد٬ دختره یه جوری شده بود٬ اشک تو چشاش جمع شده بود
آره اون یاد پسره افتاد که بهش گفت ستاره من خیلی کوچیکه و کسی نمیتونه ببیندش ولی دختره اون شب دیدش
واسه همین زد زیره گریه و کلی گریه کرد![]()
دو روز دیگه گذشت تا اینکه یه روز پسره به دختره زنگید و دختره ازش خواهش کرد که بیاد پیشش![]()
پسره که امد دختره گفت: تو نامه ای که بهم داده بودی نوشته بودی عاشقمی درسته؟
پسره که هنوزم فکر میکرد دختره دوسش نداره گفت: فراموشش کن!
دختر: نمیتونم فراموشش کنم آخه ه ه ه... آخه منم عاشقتم![]()
پسر: ![]()
پسره باورش نمیشد انگار داشت خواب میدید![]()
دختره در حال که پسره هنوز تو تعجب مونده بود گفت: تازه اون شب که رفتی ستارتو دیدم![]()
پسره که هنوز باورش نمیشد گفت:خیلی دوست دارم عزیزم![]()
و اینجوری بود که این دوتا گل عاشق هم شدن![]()
((بینم شما خسته نشدین
من که خسته شدم برم بخوابم آخه دیر وقته فردا میام بقیشو مینویسم![]()
باشه بابا شوخی کردم نمیرم
خب بریم سراغ بقیه داستان ٬ البته اینو بگم از این به بعدش غمگین میشه پس ادامه داستان برای افراد دل نازک توصیه نمیشود
))
کجا بودیم؟!؟!؟!؟!؟! بزار یه نگا بندازم......اهان یادم امد ٬ آره دیگه این دوتا عاشق هم شده بودن و هر روز میومدن پیش هم و خلاصه خیلی خوشبخت بودن
تا اینکه کم کم افراد دیگه ای هم از این قضیه با خبر شدن مثلا خواهرای پسره و بعضی از دوستای دختره و پسره
واقعا خوشبخت بودن ٬ انگار یه لیلی و جنون دیگه تو دنیا امده بود![]()
ولــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی...![]()
ولی این روزگار نامرد و لعنتی و کثیف و بی وفا طاقت خوشبختی این دوتا رو نداشت
به همین خاطر خواست اینا رو از هم جدا کنه
یه سنگی سر راهشون گذاشت![]()
این روزگار بدصفت و کثیف یه پسرو آورد تو زندگی دختره
پسره یه مدتی بود که احساس سردی رو در وجود دختره ٬ در حرفاش ٬ در رفتارش حس میکرد!!! میدونست یه چیزیش شده و هی ازش میپرسید چی شده ولی دختره جوابی نمیداد و میگفت هیچی یکم مریضم![]()
تا اینکه یه روز یکی امد و به پسره گفت: این دختر خانومی که تو عاشقشی با یه پسره دیگه هم هست و بهش میگه عشقم!!!
پسره که باورش نمیشد گفت: دروغه![]()
![]()
ولی متأسفانه باورش شد و به دختره زنگ زد و گفت: عشق جدیدت مبارک گلم
...خداحافظ![]()
دختره که میدونست سوء تفاهم پیش امده ولی هیچ کاری نکرد و اونم بهش گفت: هرجور دوست داری خداحافظ![]()
این طوری شد که این دوتا گل از هم جدا شدن
ولی کمی نگذشت که پسره فهمید این یه سوء تفاهم بوده و اینم فهمید که بدونه اون دختره نمیتونه زنده بمونه
تنها چیزی که از دختره برای پسره مونده بود فقط یه عکس بود که همش نگاش میکرد و گریه میکرد
به خاطر همین این بار پسره به کس و ناکس رو انداخت و خواهش کرد که برن به دختره بگن که اون پشیمون شده و هنوزم دوسش داره ولی چه فایده
دختره دیگه قبول نکرد که قبول نکرد
پسره از اون به بعد کارش شده بود گریه و زاری دیگه نه غذا میخورد و نه جایی میرفت و نه با کسی حرف میزد
آره درست حدس زدین پسره افسردگی شدید گرفته بود
به همین خاطر بردنش پیش یه روانپزشک
ولی حتی حرفای روانپزشکه روش هیچ تأثیری نداشت تا اینکه وقتی دختره این قضیه رو فهمید دلش به حالش سوخت(دستش درد نکنه اگه نمیسوخت چی
)و پسره رو فقط به عنوان یه دوست عادی مث همه دوستای دیگش قبول کرد
اینجوری بود که پسره تونست با دختره حرف بزنه ولی فهمید که دختره به هیچ وجه نمیخواد دوباره عاشقش بشه و اونم دیگه اسراری نکرد(چه قد مهربونه این پسره
)و اینجوری شد که خوشبختانه پسره دیوونه نشد و برگشت همون حالت عادیش![]()
تازه جالب اینجا بود که بعضی از دخترا وقتی فهمیده بودن این پسره و دختره از هم جدا شدن میومدن و به پسره پیشنهاد عاشقی میدادن ولی میدونید پسره بهشون چی میگفت؟ میگفت: اگه عشقم که هنوزم عشقمه خواست با من باشه که هیچی ولی اگه منو نخواد منم تا زنده م به کسی دل نمیبندم و با خاطرات و یادش زندگی میکنم![]()
خب دیگه اینم از این داستان عشقی تلخ و واقعی
ترو خدا حیف نبود این دوتا از هم جدا شدن
کاش این دختر خانومه برمیگشت پیش این پسره
اگه اینجوری میشد چه خوب میشد![]()
امیدوارم که ناراحتتون نکرده باشم
چیکارش میشه کرد دیگه واقعیه![]()
خب دیگه اگه اجازه بدین من برم بخوابم چون الانه که اعضای محترم خونواده با سلاح های سردشون بریزن سرم![]()
راستی یادتون نره به هرکس رسیدین سلام منو هم بهش برسونید![]()
![]()
همتونو دوست دارم قد کهکشان راه شیری و دوغی و قندی و شکری و ابریشمی و کتانی و...![]()
![]()

سلام دوستان امروز امدم و میخوام حرف دلمو بزنم
راستش تو این آپ هرچی تو دلم بوده رو ریختم بیرون یعنی این حرفارو از تو فکرم بیرون در نیاوردم از تو دلم بیرون در آوردم![]()
انگار زندگی اونقدر بازی داره که من هنوزم که هنوزه اول اولاشم![]()
چقد حس و حال عجیبی دارم آدما چقد عجیبن و چقد گم شدن و ... سردرگمی تو این آشفته بازارشون چقد جالب ![]()
"جالب و بی معنا
بی معنا و پر از ابهام
ابهام و واقعیت
واقعیت و شباهت
دیدن و ندیدن
شنیدن و نخواستن و
کلی چیزا و کارای عجیبه دیگه "
تا کجا میخوایم اینجوری بریم نمیدونم![]()
هر چی که هست میدونم آدما خیلی بیشتر " تر " از اون چیزی که من و ما فکر میکنیم
مثل هم ان و با هم فرق دارن![]()
" اگر محکوم به زندگی میان شما نبودم از اینجا میگریختم "
به ...![]()
دیار من بودن و من بودن و خدا بودن![]()
و من
همان توام![]()
تویی که میدانم میدانی![]()
این بود حرف دلم امیدوارم از بعضی هاش ناراحت نشده باشین![]()
آخیش یکم خالی شدم از نبودن الان حس نبودن دارم![]()
![]()
لطفا برام دعا کنین که آنفلوآنزای خوکی و مرغی و موشی و مگسی و گاوی و از همه خطرناک تر مورچه ای
نگیرم آخه باید روزی ۱۲ ساعت درس بخونم که تو کنکور بتونم رتبه خوبی بیارم و بشم دکتر![]()
قوربون همتون مخصوصا آجی خاطی که میخواست بره و نرفت
آبجی کوچیکه ماهم(لیلی جونم) که ثانیه به ثانیه باهامه و تنهام نمیزاره(چه جوریش و ولش)
آبجی سایه جون جونیم که بهم فهموند نباید گدایی عشق و کنم چون به گدا چیزه با ارزشی نمیدن و تونست با همین جمله زندگیمو به یه مسیر دیگه ببره یعنی از مسیر غم به مسیر شادی
آبجی طناز که خیلی برام زحمت میکشه و به فکرمه
آبجی محبوب که برام دعا میکنه![]()
و در آخر قوربون روژین جونم بشم که یه مدت خیلی اذیتش میکردم
امیدوارم منو ببخشه(البته اونم منو خیلی اذیت میکنه
)به هرحال الهی فداش شم![]()
![]()
سلام دوستای گلم
این دفه براتون داستان بسیار جالب رومئو و ژولیت رو آوردم![]()
امیدوارم خوشتون بیاد![]()
رومئو و ژولیت
رومئو پرنده است و ژولیت سنگ
اگر من ابر شوم؟
من چشم می شوم،
اگر من گیسوی سری شوم؟
من بوسه می شوم،
اگر من زباله شوم؟
من مگس می شوم،
اگر من سینه شوم؟
من ملافه ای سفید می شوم،
و اگر من ماهی شوم؟
من چاقو می شوم...
چرا مرا آزار می دهی؟
چرا؟
اگر مرا دوست داری
چرا آن چیزی نمی شوی که من می خواهم؟...
اگر من ماهی شوم
تو بهتر است موجی شوی
یا خزه ای دریایی
و یا حتی ماه تمام در آسمان
چرا چاقو!؟
چرا نمی خواهی به من عشق بورزی؟
چرا می خواهی مرا از رفتن بازداری؟
مرا که تنها در حال حرکت
تو را دوست خواهم داشت
بقیه در ادامه مطلب

ادامه مطلب
«ترس از تولدی نو»
دگر باره
مثل همیشه
در این دنیایی که نمیدانم چه بناممش
خسته مانده ام!
نمیتوانم...
نمیتوانم همراهی کنم عمرم را
نمیدانم...
نمیدانم زندگی را باید کرد یا مرگ را
گریستن را یا خنده را!!!
میترسم...
ترسم از این است خنده شیرین من باعث گریه ای تلخ شود!
ترسم از این است به دنبال مرگ من زندگی در راه باشه!
که میداند؟!!!
که میداند به دنبال این مرگ
زندگی خسته کننده تر،
با قوانینی ظالمانه تر،
و
بی رحمانه تر نباشد!!!
با این همه باز من میترسم
نه از مرگ...
از تولدی دوباره و چندباره به دنبال مرگ میترسم!!!
سلام دوستای گلم![]()
ببخشید یکم دیر آپ کردم![]()
آخه درس و کنکور و بعضی مسائل و مشکلات شخصی مانع آپ گذاشتنم شده بود![]()
حالا هم شاید فاصله این آپ تا آپ بعدی چند ماهی طول بکشه![]()
این شعر بالایی رو که نمیدونم خوندیدش یا نه خودم گفتمش![]()
![]()
که دیشب زیر نور مهتاب و اندکی با گریه نوشتم و دقیقا حال من و تو این چند روزه گویاست![]()
ممنون میشم درباره شعرم نظر بدید![]()
دوستون دارم قد کهکشان راه شیری
...![]()
سلام دوستای گلم![]()
امروز میخوام درباره زندگی حرف بزنم اما از لحاظ عشق و عاشقی نه...![]()
میخوام درباره 24 ساعتی حرف بزنم که خدا مفت و مجانی به ما داده تا تو این وقت تجربه کسب کنیم و به یادش باشیم...ولی واقعا اینجوریه!!!![]()
من خودم هر روزم اینطوری میگذره:
"صبح ساعت 5/7 یا 8 از خواب بلند میشم بعد از مسواک زدون و سر و صورت شستن میرم سراغ صبونه که اگه باشه میخورم اگرم نباشه هیچی ولش میکنم![]()
بعد چون سال دیگه کنکور دارم 3 ساعت درس میخونم تا اینکه ظهر میشه...![]()
بعد نهار میخورم و یه نیم ساعتی شایدم یه ساعت میخوابم
... وقتی از خواب بلند میشم ناخودآگاه میرم وضو میگیرم و نماز ظهر و صب رو میخونم
((من وقتی نماز میخونم آرامش خاصی میگیرم شمارو نمیدونم
))
دوباره شروع میکنم به درس خوندن ولی این دفه 2 ساعت![]()
بعد از درس خوندن میام رایانمو روشن میکنم و یه موزیک میزارم که یکم به حال خودم گریه کنم
...
((البته به اون روز و موقعیتم بستگی داره شایدم موزیک شاد بزارم
))
بعد میام تو نت که اولا یه پنجره باز میکنم و میرم تو بلاگفا وارد میز کارم میشم و نظرات رو چک میکنم![]()
بعد یه پنجره دیگه باز میکنم میرم تو وب آبجی خاطره (مهربونترین آبجی دنیا
) و هستی جون آخه اونا وقتی که آپ میکنن به کسی خبر نمیدن باید همیشه برم ببینم آپ گذاشتن یا نه
...![]()
بعد سه تا پنجره دیگه باز میکنم که میرم تو وب ننه صدف گلم و آبجی سایه عزیز و غزال جون و بقیه دوستای گلم که خیلی زیادن
... بعد Sign In میشم که اگه کسی از دوستام ON باشه که ماشاالله آبجی ساناز گلم و الهه جون همیشه ON هستن(البته نه اینکه بگم اینا کارشون چت کردنه نه اصلا... منظورم اینه که من بیشتر با ساناز جون و الهه جون حرف میزنم)
...
بهشون یه سلامی عرض می فرمایم و اگه قابل بدونن جواب میدن![]()
بعد از اینکه کارم تو نت تموم شد که معمولا تا ساعت 6 طول میکشه میرم سراغ نماز عصر
... بعد اگه روز زوج باشه میرم کلاس ژیمناستیک(قابل تئجه آبجی سایه
) و اگه فرد باشه ... خدا بزرگه دیگه یه جوری می گذرونیمش![]()
شب که میشه منم مث تموم آدما شام میخورم و بعدشم میرم 2 ساعت درس میخونم بعد بازم نماز شب و مغرب رو میخونم
بعدشم که وقته خواب میشه![]()
من همیشه ساعت 12 برق اتاقمو خاموش میکنم
((چون برق تموم خونمون خاموش میشه)) ولی هیچ وقت تاحالا نشده که همون موقع خوابم ببره
چون((از این به بعدش دارم میرم تو فاز عاشقی هـــااااا
)) دوسته نمیدونم خوب یا بدم «فکر جون» نمیزاره بخوابم آخه منو میبره تو فکر...((فقط اونایی که چشم برزخی دارن میتونن ببینن
))بعد تا نیمه های شب خوابم نمیبره و همش تو فکرشم![]()
البته تحقیقات و پژوهش هایی که اخیرا با کمک آبجی خاطره انجام دادم دونستم که اونم شبا به فکر منه
...
...![]()
تا اینکه نیمه های شب بعد از گریه و التماس از خدا جون که من اونو میخوام و باید بهم بدیش خوابم میبره
((که متأسفانه تا حالا هیچ وقت نفهمیدم ساعت چند خوابم میبره
)) و تو خوابم یا خواب دانشگاه رو میبینم یا خواب ...((که خودم دومی رو بیشتر ترجیح میدم
...
))"
این بود 24 ساعتی که خدا به من داده و من اینجوری می گذرونمش البته نمیدونم خوبه یا بد!!!![]()
ولی واقعا ما تو این 24 ساعت چند ساعت به آیندمون و خدا و آخرت فکر میکنیم؟!؟!؟!؟!؟!؟![]()
آره اینه زندگیه ما که همش تو خونه ایم و هر روزمون مث روز قبل میگذره و بدونه اینکه خودمون بفهمیم!!!
...![]()
حالا شما یه کم فکر کنید ببینید اصلا روزتون چه جوری میگذره؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟
...![]()
نميدونم چرا انقد آسمون دلگيره![]()
انگار همه حالشون مثل منه![]()
آدما چه قد از صب تا شب ميان و ميرن كه ...![]()
فک ميكنم به يه استراحت مطلق ( مثل خواب زمستونی خرسا ) نياز دارم![]()
زنـــــــــــــــــــــــدگــــــــــــــــــــــی ...![]()
انقد حرفای قشنگ در مورد زندگی شنيديم كه اگه بخوام در مورد اونا حرف بزنم انقد حرفای قلمبه سلمبه بلدم كه ...
...![]()
نميدونم چرا وقتی حالم ميگيره چيزايی كه بلدم نميتونن كمكم كنن![]()
حد اقل با نوشتن ، اونم به اين صورت كمی آروم ميشم![]()
خـــــــــــــدايـــــــــــا ...![]()
كمكمون كن ![]()
بيشتر از خودم نگران اونم...اونی كه الان بايد پيشش بودم...![]()
بازم تـوكـل به خودت خـــــدا جــــونـــــم![]()
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
به قول آبجی خاطره کسی رو خبر نکردم
...![]()
تقدیم به تک فرشته زمین

كودكی كه آماده تولد بود، نزد خدا رفت و پرسيد : می گويند فردا شما مرا به زمين ميفرستيد، اما من به اين كوچكی و بدون هيچ كمكی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟
خداوند پاسخ داد: از ميان تعداد بسيار فرشتگان، من يكی را برای تو در نظر گرفته ام. او در انتظار توست و از تو نگهداری خواهد كرد.
اما كودک هنوز مطمئن نبود كه می خواهد برود يا نه .
اما اينجا در بهشت، من هيچ كاری جز خنديدن و آواز خواندن ندارم و اينها برای شادی من كافی هستند.
خداوند لبخند زد: فرشته تو برايت آواز خواهد خواند، هر روز به تو لبخند خواهد زد . تو عشق او را احساس خواهی كرد و شاد خواهی بود.
كودک ادامه داد: من چطور می توانم بفهمم مردم چه می گويند وقتی زبان آنها رانمی دانم؟
خداوند او را نوازش كرد و گفت : فرشته تو زيباترين وشيرين ترين واژه هايی را كه ممكن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد كرد و با دقت و صبوری به تو ياد خواهد داد كه چگونه صحبت كنی؟
كودک با ناراحتی گفت: وقتی می خواهم با شما صحبت كنم، چه كنم ؟
خدا برای اين سوال هم پاسخی داشت : فرشته ات دستهايت را در كنار هم قرار خواهد داد و به تو ياد می دهد كه چگونه دعا كنی.
كودک سرش را برگرداند و پرسيد : شنيده ام كه در زمين انسانهای بدی هم زندگی می كنند. چه كسی از من محافظت خواهد كرد؟
فرشته ات از تو محافظت خواهد كرد، حتی اگر به قيمت جانش تمام شود.
كودک با نگرانی ادامه داد: اما من هميشه به اين دليل كه ديگر نمی توانم شما را ببينم، ناراحت خواهم بود.
خداوند لبخند زد و گفت : فرشته ات هميشه درباره من با تو صحبت خواهد كرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت، گرچه من هميشه در كنار تو خواهم بود.
در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهايی از زمين شنيده ميشد. كودک می دانست كه بايد به زودی سفرش را آغاز كند.
او به آرامی يک سوال ديگر از خداوند پرسيد : خدايا اگر من بايد همين حالا بروم، لطفاً نام فرشته ام را به من بگوييد.
خداوند شانه او را نوازش كرد و پاسخ داد : نام فرشته ات اهميتی ندارد.
به راحتی ميتوانی او را مادر صدا كنی.
تمام وجودم فدای مادر عزيزم
...![]()
روزنه های زندگی
روزی گرگی در دامنه کوه متوجه یک غار شد که حیوانات مختلف از آن عبور می کردند. گرگ بسیار خوشحال شد و فکر کرد که اگر در مقابل غار کمین کند، می تواند حیوانات مختلف را صید کند. بدین سبب، در مقابل خروجی غار کمین کرد تا حیوانات را شکار کند.
روز اول، یک گوسفند آمد. گرگ به دنبال گوسفند رفت. اما گوسفند به سرعت پا به فرار گذاشت و راه گریزی پیدا کرد و از معرکه گریخت. گرگ بسیار دستپاچه و عصبانی شد و سوراخ را بست. گرگ گمان می کرد که دیگر شکست نخواهد خورد.
روز دوم، یک خرگوش آمد. گرگ با تمام نیرو به دنبال خرگوش دوید اما خرگوش از سوراخ کوچک تری در کنار سوراخ قبلی فرار کرد. گرگ سوراخ های دیگر را بست و گفت که دیگر حیوانات نمی توانند از چنگ من بگریزند.
روز سوم، یک سنجاب کوچک آمد. گرگ بسیار تلاش کرد تا سنجاب را صید کند. اما سرانجام سنجاب نیز از یک سوراخ بسیار کوچک فرار کرد. گرگ بسیار عصبانی شد و کلیه سوراخ های غار را مسدود کرد. گرگ از تدبیر خود بسیار راضی بود.
اما روز چهارم، یک ببر آمد. گرگ که بسیار ترسیده بود بلافاصله به سوی غار پا به فرار گذاشت. ببر گرگ را تعقیب کرد. گرگ در داخل غار به هر سویی می دوید اما راهی برای فرار نداشت و سرانجام طعمه ببر شد.
نتيجه: هيچ گاه روزنه های كوچک زندگيت را به طمع آينده نبند.

پروانه و پیله
The Butterfly & the Cocoon
روزی سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد
A small crack appeared an a cocoon
شخصی نشست و ساعت ها تقلای پروانه برای بیرون آمدن از سوراخ کوچک پیله را تماشا کرد
A man sat for hours and watched carefully the struggle of the butterfly to get out of that small crack of cocoon
آن گاه تقلای پروانه متوقف شد، و به نظر رسید که خسته شده و دیگر نمی تواند به تلاشش ادامه دهد
.Then the butterfly stopped striving
It seemed than she was exhausted and couldn’t go on trying
آن شخص مصمم شد به پروانه کمک کند وبا برش قیچی سوراخ پیله را گشاد کرد.
پروانه به راحتی از پیله خارج شد، اما جثه اش ضعیف و بال هایش چروکیده بودند
.The man decided to help the poor creature. He widened the crack by scissors
The butterfly came out of cocoon easily, but her body was tiny and her wings were wrinkled
آن شخص به تماشای پروانه ادامه داد او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحکم شود و از جثه ی او محافظت کند.
امـــا چـــنـــیـــن نـــشـــد!!!
The man continued watching the butterfly. He expected to see her wings become expanded to protect her bod
But it didn’t happen!!!
درواقع پروانه ناچار شد همه ی عمر را روی زمین بخزد و هرگز نتوانست با بال هایش پرواز کند
As a matter of fact, the butterfly had to crawl on the ground for the rest of her life, for she could never fly
آن شخص مهربان نفهمید که محدودیت پیله و تقلا برای خارج شدن از سوراخ ریز آن را خدا برای پروانه قرار داده بود، تا به آن وسیله مایعی از بدنش ترشح شود و پس از خروج از پیله به او امکان پرواز دهد
Then kind man didn’t realize that God had arranged the limitation of cocoon, and also the struggle for butterfly to get out of it, so that a certain fluid could be discharged from her body to enable her to fly afterward
گاهی اوقات در زندکی فقط به تقلا نیاز داریم
Sometime struggling is the only thing we need to do
اگر خداوند مقرر میکرد بدون هیچ مشکلی زندگی کنیم، فلج می شدیم، به اندازه ی کافی قوی نمی شدیم و هرگز نمی توانستیم پرواز کنیم
If God had provided us with an easy life to live without any difficulties, then we become paralyzed, couldn’t become strong and could not fly
من نیرو خواستم و خداوند مشکلاتی سر راهم قرار داد، تا قوی شوم.
من دانش خواستم و خداون مسائلی برای حل کردن به من داد
.I asked for strength, and He provided me with enough difficulties to become strong
I asked for knowledge and He provided me with problems to solve
من سعادت و ترقی خواستم و خداوند به من قدرت تفکر و زور بازو داد تا کار کنم.
من شهامت خواستم و خداوند موانعی سر راهم قرار داد، تا آنها را از میان بردارم
I asked for prosperity and promotion, and He provided me with ability to think and hand to work
I asked for bravery, and He provided me with obstacles to overcome
من انگیزه خواستم و خداود کسانی را به من نشان داد که نیازمند کمک بودند.
من محبت خواستم و خداوند به من فرصت داد تا به دیگران محبت کنم.
.I asked for motivation, and He showed me people who needed help
I asked for love and He provided me give love to others
من به آنچه خواستم نرسیدم...
اما آنچه نیاز داشتم، به من داده شد
...I didn’t get what I wanted
But I was provided with what I needed
نترس، با مشکلات مبارزه کن و بدان که می توانی بر آنها غلبه کنی
.Don’t worry, fight with difficulties and be sure that you can prevail over them

گفتگو با خدا
INTERVIEW WITH GOD
خواب دیدم ؛ در خواب با خدا گفتگویی داشتم
I dreamed I had an... INTERVIEW WITH GOD
خدا گفت: پس می خواهی با من صحبت کنی؟
So you would like to interview me God asked
گفتم اگر وقت داشته باشید
If you have the time I said
خدا لبخند زد و گفت: زمان من ابدی است
God smiled My time is eternity
چه سوالی در ذهنت از من داری؟
What questions do you have in mind for me
چه چیز بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب می کند؟
؟What surprises you most about humankind
خدا پاسخ داد...
...God answered
اینکه آنها از بودن در دوران کودکی ملول می شوند،عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت دوران کودکی را می خورند
They get bored with childhood; they rush to grow up, and then long to be children again
اینکه سلامتی شان را صرف به دست آوردن پول می کنند و بعد پولشان را صرف به دست آوردن سلامتی شان می کنند
They lose their health to make many and then lose their money to restore their health
اینکه با نگرانی نسبت به آینده زمان حال فراموششان می شود آنچنان که دیگر نه در آینده زندگی می کنند و نه در حال
They by thinking anxiously about the future, they forget the present, such that they living neither the present nor the future
اینکه چنان زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد و چنان می میرند که گویی هرگز زنده نبوده اند
They live as if they will never die and die as though they had never lived
خداوند دست های مرا در دست گرفت و مدتی هر دو ساکت ماندیم و بعد پرسیدم
God’s hand took mine and we were silent for a while and then I asked
به عنوان خالق انسانها می خواهی آنها چه درسهایی از زندگی بگیرند؟
As a parent what are same of life’s lessons you want your children to learn
خدا با لبخند پاسخ داد...
...God replied with a smile
یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد اما می توان محبوب دیگران شد
To learn they can’t make anyone love them, all they can do is let themselves be loved
یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند
To learn that it isn’t good to compare themselves to others
با بخشش، بخشیدن یاد بگیرند
To learn to forgive by practicing forgiveness
یاد بگیرند که ظرف چند ثانیه می توانند زخمی عمیق دردل کسانی ایجاد کنند که دوستشان دارند و سال ها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التیام یابد
To learn that it only takes a few second to open profound wounds in those they love and it can take many years to heal them
یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد بلکه کسی است که نیاز کمتری دارد
To learn that a rich person isn’t one who has the most but in one who needs the least
یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را عمیقاً دوست دارند اما بلد نیستند احساسشان را ابراز کنند یا نشان دهند
To learn that there are people who love them dearly, but simply don’t yet know how to express or show their feelings
یاد بگیرند که می شود دو نفر به یک موضوع نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند
To learn that two people can look at the same thing and see it differently
یاد بگیرند که همیشه کافی نیست دیگران را ببخشند بلکه خودشان را هم باید ببخشند
To learn that it isn’t enough that they forgive one another, but they most also forgive themselves
خاضعانه گفتم: از اینکه وقتتان را به من دادید متشکرم
Thank you for your times I said humbly
آیا چیز دیگری هست که دوست دارید آفریدگانتان بدانند
؟Is there anything else you’d like your children to know
خداوند لبخندی زد و گفت: فقط بدانند که من اینجایم «همیشه»
God smiled and said Just know that I am here always

